Thursday, 11 April 2013

عمه صدیقه

عمه صدیقه ام یه زن وسواسی بود، طفلکی هیچوقت هم نفهمید که بیماره، فکر می کرد زن کدبانو و تمیزیه و به خودش خیلی افتخار می کرد. البته اون موقعها هنوز علم روانشناسی و روانپزشکی اینقدر مهم و مورد توجه نبود و بیچاره حق داشت که نفهمه مریضه.
عمه جون ما با هیچکس رفت و آمد نمی کرد، از مهمون متنفر بود، چون بعد از رفتن هر مهمونی، کل خونه رو آب می کشید! اینقدر خونه و زندگیش برق می زد که آدم سرگیجه می گرفت. با همون بچگی می دونستم که یه جای کار ایراد داره ولی نمی دونستم کجاش.
 یه روز که با اصرار خواستم شب خونه اش بخوابم، با اکراه قبول کرد ولی تا موقع خواب سه بار منو برد دستشویی که مبادا تو خواب رختخوابهای مثل گلش رو نجس کنم، فردای اون شب، عمه از صبح بلند شد و شروع کرد به رفت و روب، همه جا رو که جارو و گردگیری کرد، منو برد و لب حوض شست. درست مثل یه تیکه ظرف یا  رخت. بعد نشست و با نوک چاقو لای تمام درزهای موزاییکهای حیاط رو تراشید که سفید بشن، بعد یه کاسه آب گذاشت کنار دستش و هی با دست می کشید روی فرشها تا کرکها و موهای روی پرز قالی رو پاک کنه، بعد شیشه های تمیز رو دوباره پاک کرد، بعد در کمد رو باز کرد و بقچه های سفید و مرتب رو ریخت بیرون و از اول شروع کرد به تا کردن و بستن و روی هم چیدن، اما بقچه ها رو گره نمی زد، با سنجاق قفلی محکم می بستشون که صاف روی هم قرار بگیرن. بعد از اینکه در کمد رو بست چشمش افتاد به یه سنجاق قفلی که روی زمین افتاده بود، از اول همه رو ریخت بیرون تا ببینه به کدوم یکی از بقچه ها به جای چهار تا سنجاق، سه تا زده. بعد ظهر شد و یه ملحفه سفید پهن کرد روی زمین و سفره اتو شده رو انداخت و واسه من غذا کشید. بعد از غذا دوباره منو برد کرد توی حوض! اون روز نذاشت از جام تکون بخورم و هر بار که تلویزیون رو روشن می کردم، با یه دستمال می دوید و دگمه روشن و خاموش کردن رو پاک می کرد.
همه اینا باعث شد که همیشه ازش بترسم و دیگه خونه اش نمونم. بعد از ازدواج هم هرگز به دیدنش نرفتم ولی شنیدم که آخرای عمرش، وقتی پیر و از کار افتاده شده بود و دخترش ازش نگهداری می کرد، با جدیت هر چه تمام تر، همه چیز و همه جا رو به گند می کشیده، به عمد غذا و چای رو می ریخته روی زمین و به زور و التماس حمام می رفته، می گفتن دست و لبهای چرب و آلوده به غذا رو با دامنش پاک می کرده و نمی گذاشته که لباسهاش رو عوض کنن. عمه روزای آخر عمرش مثل بچه ها پاهاشو می کوبیده روی زمین و گریه می کرده. لابد... برای از دست دادن عمری که بیهوده صرف بستن بقچه های سفید گلدوزی شده با سنجاق قفلی کرده بود.


Wednesday, 10 April 2013


مادر بزرگم، زن حیرت انگیزی  بود، استعداد عجیبی در صرفه جویی و استفاده از چیزهای به درد نخور داشت، هیچ چیز رو دور نمی انداخت و با افتخار از ابتکاراتش در استفاده از چیزهای بلا استفاده تعریف می کرد.
مادر بزرگم زن نداری نبود، خیلی هم دست و دلباز و میهمان نواز بود. ارثیه پدری داشت و چند تا مستاجر که ماه به ماه بهش اجاره می دادن، خستهای پدر بزرگم رو با درآمدی که از مستاجرهاش داشت جبران می کرد. بیشترین عیدیها و گرانترین جایزه ها و کادوهای تولد رو از مادرجون می گرفتیم، سفره اش هم همیشه باز بود و بچه ها و نوه ها رو دورش جمع می کرد، یکی از معدود افراد فامیل بود که همیشه بعد از غذا، بستنی اکبر مشدی اش به راه بود.
اما.... مادر جون یه کاسه کوچولو کنار اجاق داشت که کبریتهای نیم سوخته رو می انداخت توش، هر وقت یکی از شعله های گاز روشن بود و مادرجون می خواست یک شعله دیگه رو روشن کنه، کبریت جدید استفاده نمی کرد بلکه با همون کبریت سوخته ها، از این شعله به اون شعله آتیش می برد. مادر جون، تفاله های چای رو می ریخت زیر درختهای حیاط، از پوستهای پرتقال مربا و خلال درست می کرد برای شیرین پلو، وقتی می خواست بطری شیر رو بشوره، آب رو توش می گردوند و می ریخت تو گلدون، برگهای پهن و سبز کاهوها رو می ذاشت برای ته دیگ پلوهای خوشمزه اش، گوشت کوبیده های مونده از ظهر رو با اضافه کردن تخم مرغ به کتلتهای خوشمزه تبدیل می کرد. سیب زمینی و پیاز و بادمجون و... طوری پوست می کند که مثل شیشه بود و ذره ای گوشت بهشون نمی موند. استاد وصله کردن بود، طوری لباسها رو وصله می کرد که حتی قشنگتر از قبلش می شد، از تکه های پارچه اضافه مونده از چادر نمازها و پیژامه هاش، چهل تکه های زیبایی می دوخت و می انداخت روی قوری و سماور و سینی استکانهاش. در تمام مدت مشغول بافتن بود، وقتی هم که بافتنیها کهنه و گشاد می شد، می شکافتشون و دوباره ازشون لیف و دستگیره و حتی عروسک می بافت. مربای به که می پخت با دقت تمام دونه هاش رو می ریخت تو یه قوطی کوچولو واسه سرفه های زمستون، آبغوره که می گرفت تفاله هاش رو هم خشک می کرد و گرد غوره درست می کرد واسه چاشنی غذا. آبلیمو که می گرفت، پوستهاش رو یا مربا و یا ترشی می کرد، تو خرپشته اش پر از خمره ها و دبه های سرکه و ترشی و رب بود. خونه اش همیشه پر و پیمون بود. همه اینا رو خودش درست می کرد.
مادر جون حتی از آب برنجی که آبکش می کرد هم نمی گذشت، باهاش ظرفهاش رو می شست. هیچوقت هیچ چراغی بیخودی روشن نبود، شبها کولر رو خاموش می کرد و حصیرها و بادبزنها رو خیس می کرد و می خوابید، البته اگر هنوز هوا اینقدر گرم نبود که بشه رفت روی پشت بوم و پشه بند زد. وضو گرفتنش هم دیدنی بود، سه چاهار بار شیر آب رو می بست و باز می کرد. .یکبار که دید دفترچه مشقمون رو انداختیم تو سطل آشغال، با اعتراض بلند شد و دفترچه رو برد و داد به بقال سر کوچه تا توش پنیر بذاره و بفروشه. یکبار هم به مامان اعتراض کرد که چرا لباسهای کهنه رو کرده تو گونی تا بذاره سر کوچه، لباسها رو شکافت و ازش دمکنی و دستگیره و دستمال درست کرد.
یکهفته قبل از اینکه باطری قلبش از کار بیفته، رفتم خونه اش، از دیوار تمام راه پله ها و راهرو، پیچکهای سبز آویزون بود، توی گلدونهای زیبای آبی رنگی شبیه گل که به دیوار کوبیده شده بود. با تعجب به اینهمه سبزی و خرمی نگاه می کردم که توضیح داد: اینا قوطیهای خالی ریکا هستند، سرشون رو بریدم و بعد چاکشون دادم و برگردوندم و مثل یه گل فِرِش دادم و توش خاک ریختم و پیچک کاشتم! همون روز یادمه که خاله کوچیکه با داد و بیداد از مادر می خواست که کیسه فیریزرها رو بعد از یکبار مصرف بندازه دور و دوباره نشوره و روی بند پهن نکنه... و مادرجون غش غش می خندید. مادرجون همیشه در جواب اعتراض بقیه فقط می خندید، اون یه فرشته بود.
اما مادر جون در یک مورد خیلی دست و دلباز بود، همیشه حیاط و پشت بومش پر از گربه و گنجشک و کبوتر بود. مادر جون گونی گونی گندم واسه پرنده ها، و هر روز صبح از قصاب سر کوچه، جگر سفید واسه گربه های گرسنه می خرید.
امروز که واسه دومین بار کیسه زباله رو گذاشتم دم در، یاد مادرجون افتادم، اگر بود شاید بهم یاد می داد که از فیلترهای ته سیگار و شیتهای خالی قرص خواب، چطوری میشه دوباره استفاده کرد.

.

Thursday, 21 February 2013

آقامیرزا


گل اومد، بهار اومد میرم به صحرا
عاشق صحرایی ام، بی نصیب و تنها
دلبر مه پیکر گردن بلورم، آه
عید اومد، بهار اومد، من از تو دورم...
اولین نشانه رسیدن نوروز و سال جدید، جمع شدن کرسی از وسط بزرگترین اتاق خونه و شنیدن این ترانه با صدای خوش بابا بود. همون کرسی که اول زمستون با احترام و کلی شوق و ذوق از بالای پشت بوم خونه آورده و با آداب تمام وسط اتاق گذاشته میشد. خاطرات ما از این چاهارپایه چوبی یا به قول مادرجون " تنبل خونه"، به اندازه تموم زمستونهاییه که زیرش مشق نوشتیم، غذا و میوه و شب چره خوردیم، دعوا و کتکاری کردیم، با منقل سوختیم و لحاف کرسی آتیش زدیم و خوابیدیم و بیدارشدیم.
تو فامیل، ما دیرتر از همه کرسی میذاشتیم، اونم فقط یه دلیل داشت، من و برادرم در تمام طول زمستان در حال پریدن از بالای کرسی به وسط اتاق بودیم و تمام لحاف کرسی و ملحفه ها و تشکهای تر و تمیز مامان رو پاره پوره و داغون می کردیم.
کرسی واسه ما نقش سکوی پرش، میز تحریر، میز ناهارخوری، میدون جنگ و کتک کاری و تختخواب رو بازی می کرد، همیشه هم سر اینکه کدوممون کدوم ور کرسی باید بشینه جنگ و دعوا بود. بهترین جای کرسی همانا قسمت بالای اون بود که جای بابا بود، اونجا، هم میشد تکیه داد و هم راحت میشد تلویزیون دید. دو طرف کرسی هم گرچه تکیه گاه داشت، ولی برای دیدن تلویزیون باید گردنمون رو کج می کردیم و معمولا هم جا تنگتر و کمتر از بالای کرسی بود و اگر مراقب نبودیم پامون میخورد به منقل و می سوختیم. مامان همیشه برای اینکه بابا راحتتر باشه، کرسی رو میکشید پایین تر تا بابا بتونه پاهاشو دراز کنه، بدون اینکه به منقل بخوره. ولی بدترین جای کرسی قسمت پایین اون بود که معمولا نزدیک در اتاق بود و سردتر از جاهای دیگه، به علاوه جای تکیه هم نداشت، فقط جون میداد واسه اینکه دمر بخوابی و مشقاتهو بنویسی که اونم آش دهن سوزی نبود. اینه که معمولا دعوای ما سر این بود که کی باید بره ضلع جنوبی کرسی. به محض خروج بابا از خونه، جنگ بر سر نشستن جای بابا درمی گرفت و هر کسی هم که پیروز میشد لذت پیروزیش چندان دوام پیدا نمی کرد، چون بالاخره بابا می اومد و با مشاهده خرده نون و دونه های انار و آشغال تراشهای روی تشکش یه کتک حسابی به فرد خاطی میزد تا دیگه فکر جانشینی بابا به سرش نزنه!
سه ماه زمستون با این کرسی بدبخت برنامه ها داشتیم، اینقدر از روش می پریدیم و اینقدر زیرش کتکاری می کردیم که معمولا تق و لق میشد و بابا مجبور بود که هر چند روز یکبار میخکاریش کنه. منقل زیرش هم که تبدیل به سطل زباله ما میشد، تراشه های مداد و هسته پرتقال و کاغذ آبنبات و شکلاتمون رو یواشکی می انداختیم اون تو که معمولا بوی دودش جیغ مامان رو درمیاورد و معمولا یک طرف کرسی رو میداد بالا تا بوی سوختگی خارج بشه.
اما... با رسیدن بهار و زمان خونه تکونی این گرما دهندۀ عزیز و به قول مادرجون تنبل خونه جمع میشد و دوباره میرفت روی پشت بوم و لحاف کرسی بزرگ تا میشد و میرفت زیر رختخوابها تا ما دوباره ذوق کنیم از اینکه می تونیم دور اتاق بدویم و جا برای شیطنتها و کشتی گرفتنهامون باز بشه
یکی از مکافاتهای کرسی داشتن، آمدن مهمون بود. مهمونها ترجیح میدادن که به جای نشستن تو اتاق پذیرایی سرد که معمولا درش بسته بود و بخاریش خاموش، بیان تو اتاق و بشینن زیر کرسی گرم و خب اینجور وقتها جا کم میومد و اگر بچه هم داشتن که دیگه میشد قوز بالای قوز. بچه ها که آروم و قرار نداشتن هی از بالای کرسی در حال رفت و آمد پیش مامان و بابا و خاله و عمو بودن و سینی چای و ظرف میوه رو دمر می کردن رو لحاف کرسی عزیز جهیزیه مامان.
اما یکسال اتفاق عجیبی افتاد که باعث شد کرسی و متعلقاتش برای همیشه از خونه ما رخت بربست و بابا با خریدن یه بخاری گازی بزرگ، شر این گرمادهنده پردردسر رو برای همیشه کند، که البته دلیل داشت. اون سال زمستون، پسر عموی بابا که آقا میرزا صداش می کردن از مشهد اومده بود و تو تهران کسی رو جز ما نداشت، سفرش که برای یه معامله بود چند روزی طول کشید و این چند روز ناچار مهمون ما و کرسی پیزوریمون بود. بابا برای حفظ احترام و مهمونداری، جای خودش رو داده بود به آقا میرزا و خودش طرف راست کرسی رو تصاحب کرده بود و ما دو تا مجبور بودیم سمت چپ و روبروی بابا بشینیم و تازه ادب و سکوت رو هم رعایت کنیم و آبروی مامان و بابا رو جلوی آقا میرزا نبریم. مامان هم پایین کرسی رحل اقامت گزیده بود که هم بتونه راحت رفت و آمد کنه و هم نزدیک مرد نامحرم نباشه که یه وقت دست و پاش به ایشون بخوره. اون چند روز واقعا همه معذب بودیم، آقا میرزا هم که پیرمردی سرمایی بود به هیچوجه رضایت نمیداد که بره و تو یه اتاق دیگه بخوابه و در جواب تعارف مامان که می گفت:" ترو خدا بفرمایین تو اون اتاق واستون رختخواب میندازم، اینجا بچه ها اذیتتون می کنن"، می گفت:" نه عروس عمو جان، زحمت نکشین، من همینجا میخوابم" و مامان بیچاره میرفت تو پذیرایی، تا ما جای کافی برای خواب داشته باشیم.
یادمه که اون چند روز بابا از هر فرصتی برای خالی کردن دق دلش بر سر ما استفاده می کرد، اگر شلوغ می کردیم، اگر صدای تلویزیون رو بلند می کردیم و مزاحم خواب بعد از ظهر آقا میرزا می شدیم، اگر گشنه امون بود و می خواستیم قبل از برگشتن آقا میرزا از بازار غذا بخوریم، اگر دیر وقت مشقهامون رو می نوشتیم و چراغ رو دیرتر خاموش می کردیم، اگر به تق و توق دندون مصنوعیهای آقامیرزا موقع غذا خوردن می خندیدیم، اگر... پس گردنی رو بی برو برگرد می خوردیم. البته خب معلوم بود که بابا دلش از جای دیگه پُره و تلافیشو سر ما درمیاره، یکیش البته جدا موندن از مامان بود و تحمل خُرخُر آقامیرزا در کنارش.
بالاخره کار آقا میرزا تموم شد و روزهای سخت مهمونداری به سر رسید و روز وداع شد. اونروز بابا صبح زود آقا میرزا رو برد دم گاراژ تا سوار اتوبوسهای تی بی تی بشه و از همونجا هم رفت سر کارش و مامان خوشحال از رفتن این مهمون مزاحم یه آب و جاروی حسابی کرد و سفره صبحونه رو پهن کرد که دیدیم زنگ زدن... آقا میرزا خوشحال و خندون وارد شد و اعلام کرد که به دلیل اومدن برف سنگین و بسته بودن جاده، هیچ اتوبوسی حرکت نکرده و ایشون یه شب دیگه مهمون ماست! مامان با روی باز ازش استقبال کرد و آقا میرزا بعد از خوردن صبحونه رفت بالای کرسی تا خواب قیلوله قبل از ظهرش رو بکنه و ما ساکت نشستیم جلو تلویزیون. ظهر بابا بر خلاف همیشه که زنگ میزد با کلید در خونه رو باز کرد و با یک جعبه شیرینی وارد اتاق شد و قبل از سلام و علیک، اول پرید و با سر و صدا صورت مامان رو بوسید و بعد با صدای بلند گفت:
-آخیییییش، مرتیکه عجب کنه ای بود، پدرمون رو درآورد تا رفت...
مامان محکم زد تو صورتش و ما با وحشت به سر طاس آقامیرزا نگاه کردیم که مثل خورشید از بالای کرسی یواش یواش بالا اومد و با تعجب به بابا نگاه کرد که زبونش از ترس بند اومده بود...

Thursday, 17 January 2013

دیدار


سال پنجاه و نه اولین کسی که تو اون جمع ازدواج کرد من بودم، شیما و سودابه تنها دوستانی بودند که به مراسم عروسی دعوت شدند، بعد از ازدواج گاهی که می رفتم خونه مامان اینا سودابه و شیما رو می دیدم، من درگیر زندگی زناشویی و اون دو تا سخت درگیر درس خوندن برای کنکور بودن، بعد از مدتی که ازشون خبر نداشتم شنیدم که سودابه اینا از اون محل رفتن و شیما با یه دانشجوی خارج از کشور ازدواج کرده و کنکور رو بوسیده و گذاشته کنار. سال شصت و دو و بعد از اینکه دخترم به دنیا اومد دوباره گشتم دنبالشون، سودابه رو از طریق یکی از اقوامشون پیدا کردم و متوجه شدم رشته مترجمی زبان قبول شده و مشغول درس و دانشگاست و شیما رو در یکی از سفرهاش به ایران دیدم. بعد از اون تا سال شصت و هفت ازشون بی خبر بودم، و بعد مطلع شدم که شیما متارکه کرده و با پسرش برگشته ایران و در دانشگاه حسابداری میخونه و سودابه هم فوق لیسانس مترجمیش رو گرفته و با همکلاسیش ازدواج کرده. این آخرین تماس ما بود.

اسفند ماه سال هشتاد و نه دوباره هوای شیما و سودابه زد به سرم، شماره تلفنهای شش رقمیشون رو هنوز حفظ بودم و با کمک صد و هیجده شماره جدید رو گرفتم، ولی فقط تونستم با مادر شیما حرف بزنم، فهمیدم که پدرش خیلی سال پیش فوت کرده و شیما ازدواج مجدد کرده و یه دختر دهساله داره، شماره خونه اش رو گرفتم و یک ساعت با شور و شوق با هم حرف زدیم، از بچه هامون، از شوهر و خانوادمون و از خوشیها و سختیهای زندگیمون و قرار گذاشتیم همدیگر رو ببینیم.

سودابه رو از طریق سرچ کامپیوتری پیدا کردم، شماره تلفن دارالترجمه اش رو گیر آوردم و بهش زنگ زدم، طبق معمول شوکه شد، آخه این فقط من بودم که هر چند سال یکبار می گشتم و این دو تا رو پیدا می کردم، قرار شد روز دهم فروردین همدیگر رو تو یه رستوران ببینیم، قرارمون شد رستوران نایب روبروی پارک ساعی.

و اون روز یکی از بهترین روزهای زندگیم شد، عکسهای مدرسه و تولدهامون رو گذاشتم تو کیفم تا با دیدنشون دوباره پرت شیم به اون سالها، عکس بچه ها رو هم برداشتم و به اونها هم سپردم که عکس بچه ها و همسرشون رو بیارن. برای هر کدومشون هم یه هدیه خریدم، کتاب "احتمالا گم شده ام" سارا سالار رو که به نظرم اومد واسه این دیدار بسیار مناسبه.

وااااای از لحظه دیدار، اون سه تا دختر شیطون و سرحال، حالا تبدیل شده بودن به مادرایی که یه زندگی رو پشت سر گذاشته بودن، شیما هنوز همون چشمهای زیبا رو داشت و البته لاغرتر از دوره نوجوونیش بود، یه خانوم باکلاس و شیک پوش و تحصیلکرده. سودابه اما خیلی تغییر کرده بود، دیگه از چادر و حجاب سفت و سخت اثری نبود، یه خانوم موفق در زمینه شغلی بود که سه تا دختر خوشگل داشت و دل خوشی از زندگی زناشوییش نداشت. مشغول بستن بار سفر بود تا برای همیشه ایران رو ترک کنه. شیما هم رضایت چندانی از زندگی مشترک نداشت ولی با توجه به اینکه قبلا تجربه طلاق داشته، ترجیح می داد که ادامه بده و بلایی که به سر پسرش اومده سر دخترش نیاد. و... بحث به روزای بچگی و عشق و عاشقیهای خنده دار و معصومانه امون کشیده شد، سودابه از پسر خاله اش گفت که هنوز ازدواج نکرده و در آمریکا زندگی می کنه و شیما از دوست برادرش گفت که بعد از متارکه سراغش اومده بوده و حالا شوهرش بود! و من... فقط محض یاداوری اون عشق خنده دار و پاک سراغ آقا مصطفی رو گرفتم! شیما گفت که به تازگی او رو دیده، خیلی پیر شده و درگیر دیسک کمر و فشار خونه، تعجب کردم که چجوری ممکنه اینقدر زود پیر شده باشه، و بیشتر تعجب کردم وقتی شیما گفت: خب هفتاد و پنج سالشه، نوه های بزرگ داره و با زنش که اونم پیر و مریضه تو همون شهرستان زندگی می کنه. آقا مصطفی درست همسن پدر من بود و با تصور اینکه الان یه چیزی شبیه پدرمه قلبم فشرده شد. نمی دونم چرا فکر می کردم اون باید همون جور باشه که تو ذهن من بود.

اما... چیزی که هر سه بهش اعتراف کردیم این بود که خیلی از رویاهامون جلوتر رفتیم، هر سه مدرک دانشگاهی داشتیم، زندگی نسبتا مرفه، بچه های خوب، و چیزهای دیگه ای که اون زمان حتی آرزوش رو هم نداشتیم به دست آورده بودیم، ولی هر سه به طرز شگفت آوری مغموم بودیم، "احتمالا گم شده بودیم"...  

انقلاب


وقتی آقا مصطفی وارد شد خشکم زد، من همیشه اون رو پشت رل ماشین دیده بودم و حالا با دیدن قد متوسط و هیکل نسبتا چاقش شوکه شده بودم، تا اون موقع تو خیالم آقا مصطفی رو قد بلند و خوش هیکل تصور می کردم ولی البته... قد و هیکل آقا مصطفی خدشه چندانی به عشق شورانگیز من وارد نمی کرد، فقط باعث شد که آهسته کفشهای پاشنه بلند مامان رو از پام دربیارم و بکنمشون زیر مبل، واقعا با اون قد دراز که به دلیل لاغر بودنم درازتر هم به نظر می رسید هیچ تناسبی بین خودم و آقا مصطفی نمی دیدم ولی خب قسمت این بود دیگه!

اونروز تو اون مهمونی نه تنها نرقصیدم، بلکه یه گوشه کز کرده بودم و با نفرت به زن و بچه آقا مصطفی نگاه می کردم که از سر و کولش بالا می رفتن. وقتی کیک رو بریدن و زنش یه تکه از کیک رو با چنگال تو دهن آقا مصطفی گذاشت دیگه نتونستم تحمل کنم و به سودابه گفتم پاشو بریم!

عشق من به آقا مصطفی ادامه داشت و هر روز ظهر بی صبرانه منتظر صدای زنگ مدرسه بودم تا خودم رو برسونم پشت نرده های مدرسه و یواشکی ببینمش که پشت رل نشسته و زل زده به جلوش تا شیما سوار ماشین شه.

اون سال تحصیلی به پایان رسید و بدترین تعطیلات تابستونی شروع شد، من در فراق یار می سوختم و چاره ای جز تحمل نبود، شیما اینا سه ماه تابستون رو می رفتن تبریز و آقا مصطفی رو مرخص می کردن تا بره پیش زن و بچه اش. گاهی تلفنی با هم صحبت می کردیم و اگر بابا و مامان نبودن با شرم و خجالت از شیما حال آقا مصطفی رو می پرسیدم و اون هم با خنده جواب می داد که ازش خبر نداره و بهتره من تا سال تحصیلی جدید با همون ستار سر کنم!

سال تحصیلی بعد شروع شد و در کمال ناباوری شیما از مدرسه ما رفت، مادرش ترجیح داده بود تا دخترش به مدرسه نزدیکتری بره، اون سال تمام مهرماه من به گریه گذشت، بهترین دوستم رو دیگه تو مدرسه نمی دیدم و داغ دیدن آقا مصطفی پشت اون بنز سبز به دلم مونده بود، امیدوار بودم که سال بعد تو یه دبیرستان باشیم ولی اتفاق دیگری افتاد و اونم این بود که شیما می خواست ریاضی فیزیک بخونه و من و سودابه دوست داشتیم رشته علوم تجربی بخونیم، پس ما دو تا رفتیم دبیرستان بهاران و شیما رفت مدرسه قدیمی قوام، ولی باز هم گاهی اوقات همدیگر رو می دیدیم. بعضی روزها که مدرسه زودتر تعطیل می شد با سودابه راه می افتادیم طرف خونه شیما اینا و گاهی وقتها ناهار رو هم پیش هم می خوردیم و من از پشت شیشه پنجره آقا مصطفی رو می دیدم که ماشین رو با دقت دستمال می کشه و حیاط رو می شوره و دلم می سوخت واسه خودم که مثل دخترای دیگه عاشق یه پسر همسن و سال خودم نیستم و مثل بقیه تو راه مدرسه و ایستگاه اتوبوس قرار نمیذارم و نامه رد و بدل نمی کنم، ولی خب خوشحال بودم که عشقم پاک و آسمانیه و از این مزخرفات!



اما اتفاق بدتری هم در راه بود، انقلاب، سال پنجاه و هفت انقلاب شد و کمی بعد از اون پدر شیما خونه نشن شد، روزهای سختی در راه بود، مادر شیما طبقه اول خونه اشون رو تبدیل به آرایشگاه کرد و لاجرم ماشین رو فروختند و آقا مصطفی رو هم مرخص کردند تا بره شهرستان و با اندوخته اندکش یه تاکسی بخره و زندگی جدیدی رو شروع کنه. انقلاب نقطه پایان عشق خیالی من به آقا مصطفی بود، مطمنئنم که روحش هم از این ماجرا خبر نداشت و اگر می دونست لابد چقدر تعجب می کرد یا حتی می خندید، ولی من سالهای پنجاه و پنج تا پنجاه و هفت رو با فکر اون می گذروندم و روزم رو شب می کردم. آقا مصطفی تو ذهن من با همون شکل و شمایل حک شد و موند و تبدیل به یک خاطره شد، خاطره ای که باید سال هزار و سیصد و نود، تو رستوران نایب ساعی دوباره زنده شه ولی اینبار همرا با خنده های بلند سه تا زن که بعد از سی  و چهار سال دوباره کنار هم نشستن!

آقا مصطفی


هر روز ظهر که مدرسه تعطیل می شد، من و سودابه پای پیاده راه می افتادیم به طرف خونه. شیما اما سوار بنز سبز متالیک می شد و گاهی که از کنارمون رد می شد بای بایی می کرد و می رفت. ترس از مامان و باباهامون باعث می شد که هیچوقت تعارفش رو برای رسوندن قبول نکنیم. ما حق نداشتیم سوار ماشین دیگران بشیم.

یکی از روزهای سرد اوایل زمستون بود و برف سنگینی اومده بود، اون موقعها رسم نبود که مدارس رو به خاطر برف تعطیل کنن، چکمه های کفش ملی رو می پوشیدیم و چترهای گل منگلی رو می گرفتیم رو سرمون تا با پاهای یخ زده و دستهای سر شده از سوز سرما، بریم تو کلاسها و بچسبیم به بخاریهای استوانه ای شکل زنگ زده که بیشتر اوقات روپوشهای خاکستریمون رو می سوزوند. اون روز اما شیر شدیم و موقع برگشتن، برای اولین بار تعارف شیما رو قبول کردیم و سوار ماشینشون شدیم. شیما طبق معمول جلو نشست و من و سودابه عقب و مشغول هرهر و کرکر شدیم، ماشین گرم و راحت بود و ما سرخوش از اینکه بدون زمین خوردن می رسیم خونه لم داده بودیم رو صندلیها و خدا خدا می کردیم که باباهامون ما رو نبینن... در یک لحظه چشمم افتاد تو آیینه و قیافه مردونه و سبیل مشکی آقا مصطفی راننده شیما اینا رو دیدم، دلم هری ریخت پایین و نطقم کور شد، هر چی شیما و سودابه می گفتن و می خندیدن رو نمی شنیدم یا اگر می شنیدم نمی تونستم جواب بدم، قلبم مثل گنجشک می زد...  بدین ترتیب در یکی از روزهای سرد و برفی دیماه من عاشق آقا مصطفی، راننده سی و چند ساله شیما اینا شدم!

ظهرها که مدرسه تعطیل می شد با عجله می دویدم دم در مدرسه و همینکه بنز سبز رو می دیدم و خیالم راحت میشد، بر می گشتم تا با شیما از مدرسه خارج شم، گاهی آقا مصطفی من رو می دید و لبخندی می زد تا بیشتر قلبم رو به تپش بندازه. از اون به بعد محور گفتگوهای ما شد آقا مصطفی. انگار شیما و سودابه هم تازه پی به وجود جذابیتهای پنهان این مرد برده بودند و همگی کنجکاو شده بودیم تا سر از زندگیش دربیاریم. البته می دونستیم که زن و دو تا دختر داره که شهرستانند و آرزو می کردیم که آقا مصطفی زنشو طلاق بده!

شیما هر روز با خبر جدیدی می اومد، با آب و تاب واسمون از تلفنهای زن آقا مصطفی می گفت، از اینکه انگار آقا مصطفی زنش رو دوست نداره، از اینکه عکس دخترهاش رو دیده که چقدر ایکبیری و زشتند، و از اینکه گاهی آقا مصطفی حال من رو از شیما می پرسه، و این آخری بدجور من رو از خود بیخود می کرد، تو رویاهام با آقا مصطفی که زنشو طلاق داده بود ازدواج می کردم و با هم به شهرستان می رفتیم، البته سوار بر همون بنز سبز متالیک!

اون سال تولد شیما واسه من مهمترین روز زندگیم بود، زن و بچه آقا مصطفی از شهرستان اومده بودند و خونه شیما اینا بودند و قرار بود که آقا مصطفی هم در جشن تولد حضور داشته باشه. از یک طرف خوشحال بودم که در یک محیط دیگه می بینمش و از طرف دیگه حضور رقیب واسم دردآور بود. واسه اون روز مامان رو مجبور کردم تا از چهار راه کوکاکولا واسم یه پیرهن سبز بخره، از اون سه دامنه ها که تازه مد شده بود و از جنس مکلون بود، با آستینهای کلوش کوتاه.

روز موعود رسید و من با هزار امید و آرزو لباس پوشیدم و موهای بلند و لختم رو ریختم دورم و النگوهای پلاستیکی و پهن و براقی که از فروشگاه کورش خریده بودم رو انداختم. یواشکی کفشهای پاشنه بلند مشکی مامان رو هم که به پاهام زار می زد رو گذاشتم تو کیفم تا اونجا بپوشم و باز هم دوراز چشم مامان، گردنبند طلاش رو برداشتم که یه پروانه کوچولوی رنگی بود و من عاشق رنگهای سبز و قرمزش بودم. اونروز به نظرم اومد که شکل همون پروانه هستم، با اون پیرهن سبز و النگوهای قرمز.

 بعد از ظهر با سودابه راه افتادیم به طرف خونه شیما اینا، به نظر خودم شکل پرنسسها شده بودم و امیدوار بودم که رقیب رو به خاک و خون بکشونم. تازه کلی با سودابه تمرین رقص خارجی هم کرده بودیم، با آهنگ مابیکر و ددی کول گروه بانی اِم که اونروزها غوغا کرده بودند.

وقتی زنگ زدیم، زن آقا مصطفی در رو باز کرد و در حالیکه لبخند می زد و دستهای خیسش رو به پیرهنش می مالید ما رو دعوت کرد که داخل بشیم، زن جوان و مهربانی بود، ولی در اون لحظه به نظر من زشت ترین و مزخرف ترین آدمی بود که به عمرم دیده بودم، چطور می شد آقا مصطفی این زن رو انتخاب کرده باشه؟ دو تا دخترهاش هم با اون پیرهنهای گل منگلی به نظرم واقعا داهاتی و زشت بودند، حیف آقا مصطفی واقعا.

خونه شیما اینا یه خونه دو طبقه ویلایی بود با پرده های زرشکی و مبلهای طلایی، مامان جوان و زیبایی داشت که سی سال از پدرش کوچکتر بود، اونروز من به مادر شیما هم حسودی می کردم، از کجا معلوم که اونم رقیب من نباشه؟ طفلکی بابای شیما!

وقتی وسطای مهمونی آقا مصطفی زنگ زد و شیما و سودابه با لبخند بهم نگاه کردن، دست و پام شروع کرد به لرزیدن، دلم می خواست همشون اون لحظه می مردن و من رو با اون حال زار نمی دیدن!

هزار و سیصد و پنجاه و پنج


سال هزار و سیصد وپنجاه و پنج، کلاس دوم راهنمایی، دبیرستان راهنمایی فرحناز پهلوی، خیابان فرح آباد.

سودابه رو از سال اول ابتدایی می شناختم، همون موقع که با هم به مدرسه ملی احدی می رفتیم و هر روز با پسرها تو حیاط کتک کاری می کردیم و سر نشستن روی تاب مدرسه موهای همدیگر رو می کشیدیم. سال بعد مامان مدرسه من رو عوض کرد تا با پسرها تو یه کلاس و مدرسه نباشم، البته شهریه مدرسه هم زیاد باب میلش نبود، پس من رفتنم مدرسه دولتی و سودابه همونجا موند تا دوباره همدیگر رو تو دوره راهنمایی ببینیم و بشینیم کنار هم. سال دوم راهنمایی با شیما آشنا شدیم که تازه به اون مدرسه اومده بود، دختری با چشمهای درشت مشکی و مژه های برگشته که برعکس ما دو تا خیلی آروم و ساکت بود.

روز اول مدرسه، وقتی معلوم شد که دوباره با سودابه در یک کلاس هستیم، بدو بدو رفتیم و کلاس دوم ب رو پیدا کردیم و ردیف جلو جا گرفتیم و منتظر شدیم تا نفر سوم رو خودمون انتخاب کنیم، نفر سوم کسی نبود جز شیما که ظاهر دلپذیرش باعث شد تا تعارفش کنیم که کنارمون بشینه. و این آغاز دوستی سی و چند ساله ما شد، البته با وقفه ای بیست و پنج ساله!

اون سال با سالهای دیگه فرق داشت، تقریبا هممون داشتیم اندامهای زنانه پیدا می کردیم و احساساتمون هم دیگه بچگانه نبود. کم کم موضوع حرفامون هم کشیده شده بود به سمت عشق و عاشقی و داستانهای عاشقانه مجلات. گاهی یواشکی آرایش می کردیم و به اتوی لباسهامون اهمیت می دادیم، پنیرهای چرب هلندی هدیه شاه برای تغذیه رایگان مدارس رو اول روی لبهامون می کشیدیم تا برق بیفتن و بعد کفشهامون رو باهاش واکس می زدیم، یه شونه و یه کرم نیوآ هم لوازم آرایشمون بود که تو کیفامون جا داشت. هر کدوممون هم عاشق یه خواننده یا هنرپیشه بودیم، من عاشق ستار بودم و سودابه عاشق بهروز وثوقی، ولی شیما عاشق ناصر حجازی بود و جلد تمام کتاب و دفترهاش پر از عکسهای ناصر بود.

از نظر خانوادگی البته خیلی با هم فرق داشتیم، پدر و مادر سودابه خیلی مذهبی و مومن بودند پدرش بازاری بود و البته پولدار. سودابه با چادر مشکی به مدرسه می اومد، پدر و مادر من مذهبی نبودند ولی به شدت سنتی فکر می کردند و خانواده متوسطی بودیم. اما شیما نه تنها با ما بلکه با کل مدرسه فرق داشت، پدر شیما سرلشکر بود و یه ماشین بنز سبز متالیک با راننده شخصی داشت که شیما رو صبحها به مدرسه میاورد و ظهرها بر می گردوند. اما همه این تفاوتها باعث نمی شد تا ما دوستهای خوبی نباشیم، هر سه از نظر درسی در یک پایه بودیم و استعداد عجیبی در دست انداختن دبیرها داشتیم، تمام مدت با هم بودیم و رازهای عاشقمونمون رو به هم می گفتیم، نقشه های زیادی واسه آینده داشتیم، شیما دوست داشت خارج از کشور تحصیل کنه و با ناصر حجازی ازدواج کنه و من دوست داشتم مهماندار هواپیما بشم و با ستار ازدواج کنم و سودابه آرزو داشت که دبیر بشه و با بهروز وثوقی ازدواج کنه! این نهایت آرزوهای دخترهای دوازده سیزده ساله مدرسه فرحناز پهلوی بود.

اون سال اولین سالی بود که شنبه ها رو بیشتر از جمعه ها دوست داشتیم. صبحهای شنبه با سرعت خودمون رو به مدرسه می رسوندیم تا تند و تند به هم گزارش بدیم که در روز قبل که همدیگر رو ندیده بودیم چه اتفاقاتی افتاده. اعتراف می کنم که نصف تعریفهای من زاییده تخیلاتم بود، اینکه رفتیم پارک شاهنشاهی و اونجا یک پسر خیلی جذاب من رو نگاه می کرده و احتمالا عاشقم شده! اینکه رفتیم کاباره و من از نزدیک گوگوش رو دیدم و... سودابه معمولا از مهمونیای فامیلی می گفت و اینکه پسر خاله اش که تقریبا همسن و سال خودشه چجوری لای کتاب بهش یه کارت پستال داده یا چجوری باهاش دم در حیاط سلام و احوالپرسی کرده و... سودابه به غیر از بهروز وثوقی عاشق پسر خاله اش هم بود.

اما تعریفهای شیما واسه ما واقعا شنیدنی بود، شیما هر جمعه به همراه راننده می رفت قصر یخ تا در اونجا اسکیت کنه، جایی که ما نمی رفتیم، گاهی بولینگ عبدو می رفت و از اونجا تعریف می کرد و گاهی استخر که در مخیله ما نمی گنجید. وقتی از پسرهای خوش قیافه مایو پوش تعریف می کرد، از شدت تعجب دهانمون باز می موند، ما این چیزها رو فقط تو سینما می دیدیم، بابای من و سودابه به خواب هم نمی دیدند که ما مایو بپوشیم و بریم استخر مختلط. 

اواسط اون سال بود که شیما عاشق دوست برادرش شد که یکسال از خودش بزرگتر بود و من عاشق آقا مصطفی شدم که همسن پدرم بود! اولین و با شکوه ترین عشق زندگیم!