Friday, 20 December 2013

هرکولس 28


خونه آقا شهرابی سر کوچه عزیزجون بود، یه خونه قدیمی که سه پله از کوچه پایین تر بود. هر وقت بارون زیادی میومد، آبها از کف کوچه سرازیر میشد توی راهروی باریک و تاریک خونه اش، و آقا شهرابی گونیهای کنفی رو میذاشت بین درزهای پایین در تا زندگیش رو آب نبره. در چوبی پوسته پوسته شده آبی رنگ و کوتاه خونه اش همیشه باز بود و اگر چشمهات رو ریز می کردی و با دقت تو تاریکی راهرو رو تموشا می کردی، چند تا پیت حلبی نفت و دو سه تا جعبه میوه خالی رو می دیدی که پر از آت و آشغال و وسایل کهنه بود. جلوی در اتاق هم دو سه جفت کفش و دمپایی، نامنظم و شلخته ولو بود و از انتهای راهروی تاریک، نور حیاط کوچک و پر از خاک و خل چشم رو می زد. توی اون نور میشد دوچرخه تمیز و نویی رو کنار حوض لجن گرفته دید که انگار هر روز شسته و تمیز میشد. تنها وسیله چشمگیر خونه همون دوچرخه بود.  
آقا شهرابی نظافتچی سینما بود، آخر شبها بعد از پایان آخرین سئانس  و نظافت سالن و دستشوییها، با یه نون و یه پاکت میوه و زنبیل پارچه ای پر از کاغذ و زرورق خالی آدامس و بیسکوییت و تافی به خونه برمی گشت و لامپ کم نور سر در خونه رو روشن می کرد و می خزید توی تنهاییش. زن و بچه نداشت، گاهی در و همسایه  یه کاسه آش یا یه بشقاب غذای شب مونده می دادن که واسش غنیمت بود، اغلب اوقات دو تا تخم مرغ یا چند تا سیب زمینی میذاشت تو یه کاسه مسی و  روی چراغ والور می پخت. زندگی کوچک و حقیرانه ای داشت، دو تا اتاق داشت که یکیش انباری بود و پر از وسایل به درد نخور و دیگری با چند قالیچه رنگ و رو رفته و ساییده شده فرش شده بود و تنها زینت اتاق یه تاقچه بود که با تکه ای مخمل قرمز شرابه دار و دو مجسمه گربه از جنس چینی، و رادیویی قرمز رنگ پر شده بود. یه گوشه از اتاق، بسته رختخواب پیچش بود که همیشه بهش تکیه می داد و گوشه دیگر اتاق، میز کوتاه و کوچک چوبی تق و لقی بود که سماور و استکان نعلبکیهای رنگ و رو رفته و کبره بسته رو رویش می گذاشت. آقا شهرابی از دار دنیا یه برادر زاده داشت که خودش بزرگش کرده بود و حالا نگهبان شب یه شرکت بزرگ تو شمال شهر بود و گاهی به دیدن عموی پیرش می آمد.
شبهایی که خونه عزیز جون جمع بودیم، عزیز جون هر چی از غذاها و میوه ها و احیانا شیرینیهایی که باقی می موند رو می گذاشت تو سینی ورشویی کنگره دارش و من رو که بزرگتر از بقیه بودم صدا می زد و می گفت: دست داداشت رو بگیر و اینا رو ببر خونه آقای شهرابی. تنها نری ها، تو خونه اش  چیزی  نخورین ها، زود هم برگردین.
اما ما نه تنها تو خونه اش می رفتیم و به دو چرخه خوشگلش دست می کشیدیم و بوقش رو به صدا در می آوردیم، بلکه از بیسکوییتهای مونده و بوی نا گرفته اش هم که وقتی در جعبه اش رو باز می کرد، پروانه ها به پرواز در می اومدن و با فوت آقا شهرابی رنگشون باز میشد با لذت می خوردیم. آقا شهرابی عاشق این بود که یکی بره تو خونه اش تا آلبومش رو بیاره و بذاره وسط و عکسهای جوونیش و مخصوصا اونایی رو که با هنرپیشه های تو سینما انداخته بود رو نشون بده. چند تا عکس هم داشت که با صاحب سینما در جشنها و مراسم مختلف در کنار بازیگرها انداخته بود و باعث مباهات و افتخارش بود. کسی تو محل نبود که این البوم رو ندیده باشه، اون آلبوم نمایشگر گذشته پر افتخار و قسمتی از هویت آقا شهرابی بود. البته این آلبوم واسه پسرهای جوونتر محل اسباب شوخی و مسخره بود، همینکه آقا شهرابی رو میدیدن، با خنده ازش می خواستن تا آلبومش رو به اونها نشون بده و آقا شهرابی با ذوق و شوق به خونه می رفت و آلبوم را میاورد تا دوباره ساعتها از خاطره چای خوردنش با فردین و دست دادنش با گرجی و ماجرای رفتن به پشت صحنه تئاتر و سلام و علیک با صابر آتشین رو تعریف کنه. پسر شیطون و شرور محل که به "حسن ننه منظر" معروف بود، سردسته این گروه بود که همیشه با اصرار از آقا شهرابی می خواست که عکسهایی که با زنهای هنرپیشه لخت خارجی انداخته رو نشون بده.
اما کار دیگه آقا شهرابی جمع کردن پوسته های آدامس و شکلات و بیسکوییت بود که گویا اگر به تعداد مشخصی می رسید، جایزه داشت. هر شب از بین صندلیهای سینما، این کاغذها را جمع می کرد و با خودش میاورد و تمام مدت مشغول صاف و صوف کردن و چیدنشان روی هم بود. بعد از شمارش و بسته بندی و بستن یه تیکه کش قیطون به دورشان، همشون رو میذاشت تو کیف پارچه ای که مخصوص اینکار بود. آقا شهرابی دو چرخه اش رو با پولی که از همین راه به دست آورده بود خریده بود. کلی هم خاطره داشت از چیزایی که هر شب تو سینما پیدا می کرد و می داد به دست بلیط فروش تا صاحبش پیدا بشه و بیاد و بگیره.
وقتی در خونه اش رو می زدیم و تعارفیهای عزیز جون رو بهش می دادیم، با اون دهن بی دندونش می خندید و می گفت: خدا برکت بده به سفره خجه خانوم، بیاین تو تا بهتون عکس نشون بدم. ما البته هیچکدوم از عکسها رو نمی شناختیم ولی عاشق دیدن آلبومش بودیم و محو اون سه گوشه های رنگی براق که روی کاغذ آلبوم چسبونده میشد و عکسها رو قاب می گرفت می شدیم. من عاشق رنگ طلایی و سرخش بودم، در عالم بچگی فکر می کردم که اونا جواهرات گران قیمتی هستن و آرزو داشتم که چند تاشونو روی در و دیوار اتاق می چسبوندم، عکسهای ما تو یه پاکت بزرگ بود و آلبوم نداشتیم و آلبوم جلد مخمل آقا شهرابی به نظرمون یه گنج با ارزش میومد. اصلا آقا شهرابی با اون دوچرخه و اون آلبوم اعجاب انگیز، اون تکه پارچه قرمز روی پیش بخاری و گربه های ملوس قهوه ای که سرشون رو به ناز خم کرده بودن، واسه ما مظهر اشرافیت بود.
از چیزهای عجیب دیگه اون خونه یه پوستر بزرگ بر روی دیوار اتاق بود که عکس یه اسب خونین رو در میان خیمه های به آتش کشیده شده نشون میداد و زنها و بچه هایی که صورتهایشان نورانی بود و دستهای همگی بر آسمان یا بر روی سرشان بود. از اون عکس می ترسیدم و نگاهش نمی کردم، ولی عکس قاب شده پهلوییش رو که آقا شهرابی رو با لباس بلند عربی و چفیه سفیدی روی سرش در کنار ضریح امام رضا نشون میداد رو دوست داشتم، شکل همانها بود که تو پوستر با صورت نورانی نشون داده شده بودن، ولی بدون خون و خیمه سوخته. فکر می کردم که چه خوبه آقای شهرابی از اون مخمصه جان سالم به در برده!
آقا شهرابی بعد از اینکه اجازه میداد بوق دوچرخه اش رو به صدا درآریم و آلبومش رو ببینیم و با تسبیحهای رنگارنگ سوغات خراسونش بازی کنیم، دست می کرد توی جیبش و از بین چیزهای بی ارزشی که شبها در حین نظافت از کف سینما پیدا می کرد یه چیزی انتخاب می کرد، گاهی یه گل سر یا یه انگشتر حلبی کوچولو، یه دگمه رنگی و یا جعبه کوچک مقوایی خالی جواهر، چند تا تشتک رنگی، و حتی یک بسته آدامس باز نشده  بهمون می داد و روونه امون می کرد. البته اگر تا اون موقع عزیز جون سر نرسیده  و گوشهامونو نگرفته بود تا با خودش ببره. هدایایی که آقا شهرابی به ما می داد در نظر ما گنجهای با ارزشی بود که مدتها سرمون رو گرم می کرد.
یکبار که بابا واسمون عکس برگردون خریده بود، تصمیم گرفتم که یکیش رو ببرم و به دوچرخه آقا شهرابی بچسبونم، دوست داشتم دو چرخه اش خوشگل تر بشه و در ضمن جبران اونهمه چیزهای قشنگی که بهمون داده بود رو دربیارم. قشتگترین عکس برگردون رو که یه ستاره آبی براق بود رو انتخاب کردم و رفتم در خونه آقا شهرابی و بهش گفتم: اینو بزن به دوچرخه ات که خوشگل شه. آقا شهرابی خندید و گفت: من که بلد نیستم، خودت بیا بچسبون. با خوشحالی دویدم تو حیاط و زبونم رو کشیدم پشت عکس برگردون تا خوب خیس شه و بعد محکم چسبوندم به سپر پشت دوچرخه و بعد از چند ثانیه کاغذ رو برداشتم و از دیدن نتیجه کارم که بی نقص، بدون اینکه حتی کوچکترین قسمتی از عکس به کاغذ چسبیده باشه روی سپر مونده بود، ذوق زده شدم. آقا شهرابی هم با حیرت به اون ستاره آبی روی دوچرخه طوسی نگاه می کرد و می خندید.
یه صبح جمعه با صدای داد و بیداد آقا شهرابی بیدار شدیم که داد می زد: بردن، بردن، مردم به دادم برسین، دو چرخه ام رو بردن. همسایه ها ریختن تو کوچه، عزیز جون با تشر گفت: خب بردن که بردن، فدای سرت، حالا چرا گریه می کنی مرد حسابی؟ هی گفتم شبا در خونه ات رو ببند، و رفت تو خونه و با یه لیوان آب قند که انگشتر باریک طلاییش در میانش شناور بود برگشت. آقا شهرابی اشک می ریخت و وسط گریه هاش می گفت: خجه خانوم سه سال کاغذ آدامس جمع کردم تا خریدمش. دیگه چجوری میتونم لنگه اش رو گیر بیارم؟
از اون روز به بعد آقا شهرابی بیشتر از قبل در لاک خودش فرو رفت، در خونه اش همیشه بسته بود و شبها دیرتر از قبل به خونه برمی گشت. حالا دیگه حتی تو خیابون هم دنبال کاغذ آدامس و بیسکوییت بود، لابد می خواست تا قبل از مردنش صاحب یه دو چرخه هرکولس بیست و هشت دیگه بشه. گاهی که در خونه اش رو می زدیم تا یه کاسه آش یا یه بشقاب قیمه پلوی نذری واسش ببریم، مثل قبل دعوتمون نمی کرد تا بریم آلبومش رو ببینیم، فقط یه دونه آبنبات یا یه تکه نون قندی دستمون می داد و کاسه خالی رو همون وقت می شست و پس می داد. دل آقا شهرابی بدجور گرفته بود، حتی حسن ننه منظر هم دیگه سر به سرش نمی ذاشت. تو محل چو افتاده بود که دزد دوچرخه آقا شهرابی، حسن ننه منظره که سابقه دله دزدی از کاسبهای محل رو داشت. عزیزجون می گفت: گناه مردم رو نمیشه شست، ما که با چشم خودمون ندیدیم، ولی ایشالا هر کی دوچرخه این بنده خدا رو برده، خیر نبینه، ایشالا خرج دوا دکترش بشه.
هنوز یک ماه از دزدیده شدن دوچرخه نگذشته بود که یک روز دیدیم کنترلچی سینمایی که آقا شهرابی توش کار می کرد اومده تو محل و از یکی یکی همسایه ها سراغش رو می گیره. عزیز جون با نگرانی اومد تو خونه و گفت: میگه دو روزه نیومده سر کار، هر چی در زدیم هم در رو باز نکرد، حسن ننه منظر رفته تا رفیق کلید سازش رو بیاره و در رو باز کنن. خدا خودش رحم کنه.
...
عصر همون روز بعد از اینکه جنازه آقا شهرابی رو از خونه بیرون بردن و عزیز جون و همسایه های دیگه مشغول جمع آوری اتاقش بودن و بوی حلوا از خونه طاووس خانم بلند بود، احمد، برادر زاده آقا شهرابی سر رسید و در حالیکه زار زار گریه می کرد، شروع کرد به جمع کردن آلبومها و رادیو و بقیه وسایل به درد بخور و همه رو برد تو اتاق انباری و درش رو قفل کرد.
بعد از سه روز عزاداری و مراسمی که اهل محل و کسبه خیر برای آقا شهرابی گرفتن، خونه آقا شهرابی تخلیه شد و صاحبخونه یه قفل بزرگ به درش زد تا سر فرصت اونجا رو بکوبه و بسازه. در و همسایه که عقیده داشتن اون خدا بیامرز دق مرگ شده و از غصه دوچرخه اش غمباد گرفته و مرده، به هر بهونه ای به پر و پای حسن ننه منظر می پیچیدن، هیچکس نمی گذاشت که پسرش با اون راه بره، یه توافق نانوشته بین اهل محل امضا شده بود تا با بی محلی و سخت گرفتن به او و مادر پیرش آنها را مجبور به ترک محل کنن. حسن هم این را فهمیده بود و کمتر در انظار ظاهر میشد و دیگه صدای سوت بلبلی و هار هار خنده اش از سر کوچه به گوش نمی رسید. ننه منظر هم با اون پاهای واریسیش نمی تونست از در خونه بیرون بیاد و کم کم این مادر و پسر به فراموشی سپرده شدن.
...
شب چله بود و برف سنگینی اومده بود. بابا بهمون قول داده بود که ببردمون فانفار و بعد سینما شهر قشنگ. به سختی خیابون پهلوی رو طی می کردیم و از پشت شیشه به ریزش برف نگاه می کردیم و از شوق چرخ فلک و قطار هوایی جیغ می زدیم و بالا و پایین می پریدیم. بابا که از دست برف پاکنهای خرابش عصبانی بود، به راننده های کناری که با سرعت رد می شدن و گل و لای رو به شیشه جلوی ماشین می پاشوندن فحش میداد. مامان طبق معمول مشغول پوست کندن میوه و گذاشتن به دهان بابا بود که یکدفعه ماشین ترمز محکمی کرد و همه پرت شدیم به سمت جلو، بابا سرش رو بیرون کرد، فحش بدی به صاحب دوچرخه که ناغافل پیچیده بود جلوی ماشین داد، و دوباره ماشین رو راه انداخت. در حالیکه از صدای ترمز و صدای داد بابا ترسیده بودم، دستکشم رو کشیدم روی شیشه تا بخارها رو پاک و بیرون رو تماشا کنم. ماشین خیلی آرام از کنار دوچرخه رد شد و همان وقت بود که چشمم خورد، به یک ستاره آبی رنگ، روی سپر عقب دوچرخه طوسی، که مثل روز اول می درخشید.
 احمد در حالیکه آدامس می جوید، با سرعت پا می زد و ویراژ می داد تا شاید زودتر به محل کارش برسه و من... دلم واسه اون ستاره آبیم سوخت...

3 comments:

  1. من را برد به دوران کودکی توی شهر کوچکمان که هر بار یادش می کنم بوی نفت به مشامم می رسد

    ReplyDelete