Sunday, 2 June 2013

اختر


بابا عادت داشت هر وقت زمان برگشتنش به خونه بود، از تلفن عمومی زنگ می زد و از مامان می پرسید:
- چیزی لازم نداری سر راه بخرم؟ نون داریم؟
و مامان معمولا می گفت:
- دستت درد نکنه، دو تا نون بخر، یه خرده خرت و پرت هم واسه بچه ها بگیر.
اونشب مادرجون خونه امون بود، مامان مسعود رو حامله بود و واسه بابا خیلی ناز می کرد. بابا عاشق بچه بود، این سومی رو با التماس و قهر و دعوا روی دست مامان گذاشته بود و مامان از این فرصت به دست اومده نهایت استفاده رو می کرد. کار به جایی رسیده بود که ویار سینما و کاباره هم می کرد!
 بابا طبق معمول زنگ زد و از مامان پرسید هوس چیزی نکرده و مامان با ناز و ادای مخصوص خودش گفت:
- دلم ماهی می خواد، یه ماهی شوریده بخر بیار، منم الان سبزی پلو رو بار میذارم. مامانم هم اینجاست.
بعد با سنگینی و نازبلند شد و رفت تو آشپزخونه و بعد از چند دقیقه عطر سبزی پلو خونه رو برداشت. من و سعید هم مشغول نوشتن مشقهامون بودیم، یه لحظه سرم رو از روی دفتر مشقم بلند کردم و چشمم افتاد تو چشمهای مادر جون که اشکهاش مثل ابر بهار در حال ریختن بود. ترسیدم و دویدم و مامان رو صدا کردم:
- چیه مادرم؟ چرا گریه می کنی؟
- یاد آقات افتادم؟
- مگه چی شده؟ باز اذیتت کرده؟ دعواتون شده؟
- نه، یاد اون موقعی افتادم که ممد رو آبستن بودم.
- خب؟ چی شد مگه؟
- یه روز به آقات گفتم: عباس، شب که میای یه ذره آلو برقونی واسم بخر، ویار آلو کردم.
- خب؟
- هیچی، شب اومد و با خنده گفت: اختر، برو از دسته دوچرخه ام اون دستمال یزدی رو بیار، واست آلو خریدم، بردار بخور. وقتی با ذوق رفتم و دستمال یزدی رو از دسته دوچرخه باز کردم و آوردم تو اتاق و بازش کردم، یه مشت پشگل گوسفند ریخت رو فرش!
وقتی با دلخوری و عصبانیت نگاهش کردم، داد زد و گفت:
دفعه آخرت بود از این اطفارا واسه من ریختی ها، ننه من کاهگل میخورد، هر وقت ویار داشتی برو یه تیکه کاهگل بخور!
اونشب بد مزه ترین سبزی پلو ماهی رو خوردم، سبزی پلو ماهی ای که مزه پشگل گوسفند می داد.



4 comments:

  1. Salam soheyla jan, az tarighe fb be weblogetun residam va behtare begam ba neveshte hatun sehr shodam, aslan gozashte zaman ro nafahmidam va ba hasrate tamoom shodan va kam boodaneshun inaro neveshtam, bishtar benevisid...az in roozhatun,az gozashte, vaghean lezat bordam, movafagh bashid.

    ReplyDelete
  2. چقدر خوشحالم که وبلاگ ساختید برای خودتون... بهترین کار بود... حیفه این یادداشت‌هاست که در گودر و پلاس و ف.ک و دیگر جاها گم و گور بشه

    ReplyDelete
  3. داستان غم انگیز ولی بسیار زیبایی بود

    ReplyDelete