Monday, 13 May 2013

آشیخ باقر


گفتم: بابا، یه خاطره عاشقانه تعریف کن واسم، از خودت یا دیگران. از اون عشقهای ناب قدیمی که مختص زمان شما بود، از اونا که پسره و دختره با یه نظر عاشق هم میشن، از اونا که الان خنده دار به نظر میان، ولی اون زمونها دستمایه یه دیوان یا قصه عاشقانه میشد.
میگه: پس بنویس...
هشت نه سالم بود که آقام یخه امو گرفت و کشون کشون برد دم کارگاه پارچه بافی آشیخ باقر و گفت: آشیخ، گوشتش مال تو و استخونش مال من، کار یادش بده و اگه چموشی کرد، بزنش! ولی همچین بزن که ناقص نشه، مزدش هم به انصاف خودت.
آشیخ باقر یه مرد جوون چارشونه و خوش چشم و ابرو بود، یه لباده بلند می پوشید و یه دستار سفید روی سرش می بست، چند تا کارگر داشت که از صبح تا شب پارچه ارمک می بافتن، من رو نشوند پشت دستگاه و یادم داد که چجوری "گره چینی" کنم. از اون روز من شدم کارگر "شرباف" .
اما آشیخ باقر با انصاف بود، برعکس اوساهای دیگه، نه کتک می زد و نه فحش می داد. اهل شعر و تصنیف بود، ساز می زد، عاشق پیشه بود، غروبها صداشو بلند می کرد:
کاسه سرم کشتی، آب دیده ام طوفان
ناخدا بیا بنشین، سیر موج دریا کن
بعضی روزا یه ماسوره با کلاف می داد دستم و می گفت:
حسن جان، وخی برو خَنِیِه بی بی ماشاالله و بِهش بگو با دوکش اینا رو بریسه.
بی بی ماشاالله دختر خاله اش بود، یه دختر تپل مپل و ابرو پیوسته که همیشه تنبون و شلیته پاش بود و یه چارقد سفید سرش. وقتی در می زدم، از پشت در با صدایی که معلوم بود با گذاشتن انگشتش در دهان تغییر پیدا کرده می گفت: کیه؟ و وقتی می فهمید منم در رو باز می کرد و می گفت: همینجا تو حیاط بازی کن تا من نخ رو آماده کنم. معمولا یکی دو ساعتی طول می کشید تا بی بی ماشاالله با چرخش کلافها رو باز کنه، و من در طول اون مدت با مرغ و خروسها توی حیاط خاکی بازی می کردم. حیاطشون نه باغچه ای داشت و نه دار و درختی، تنها جای زیبای حیاط، بهارخوابی بود که دو سه تا گلدون شمعدونی و یاس روی زمین سیمانیش خودنمایی می کرد. بی بی همونجا روی زیلویی می نشست و با دوکش نخ می ریسید.
یه روز آشیخ باقر گفت: حسن جان، بیا بشین بهت شعر یاد بدم و شروع کرد به خوندن. از من هم خواست که هر بیت رو چند بار تکرار کنم تا خوب از حفظ بشم:
دوری ز برم، از تو خبر نیست مرا
می سوزم و می سازم و چاره دگر نیست مرا
خواهم که به جانب تو پرواز کنم
اما چه کنم که بال و پر نیست مرا
وقتی مطمئن شد که شعر رو از حفظ شدم، با خوشحالی و آهسته گفت:
امروز که رفتی خونه بی بی ماشاالله، اینو واسش بخون! بهش بگو آشیخ باقر یادم داده، بعدشم بگو، اگه اویَم شعر بلده، یادت بده و بیا واسه من بخون. اگه شعر رو خوب یاد بگیری یه عباسی بهت میدم که بری واسه خودت "فقایی" و "هله ارده" بخری.
اونروز همینکه بی بی ماشاالله در رو باز کرد به جای سلام گفتم:
دوری ز برم، از تو خبر نیست مرا
می سوزم و می سازم و چاره دگر نیست مرا
...
بی بی ماشالله سرخ شد و گفت: کی اینو یادت داده؟ گفتم: آشیخ باقر، گفت: دیگه چی گفت؟ گفتم: گفت اگه تو هم شعر بلدی یادم بده. گفت: بیا بشین پهلوی دوک تا واست بگم. منو نشوند کنارش و همینطور که نخ رو دور ماسوره می گردوند گفت:
امروز دگرم ز فراق تو شام شد
نادیده گل روی تو عمرم تمام شد
و بعد از اینکه کارش تمام شد، یه قاشق ماست از تو خیک درآورد و ریخت رو یه تکه کاغذ و گفت: برو به آشیخ باقر سلام برسون و این شعر رو واسش بخون.
همینکه با دست و دهان ماستی رسیدم دم کارگاه، آشیخ باقر دوید جلو و من در حالیکه کاغذ ماستی رو می لیسیدم شروع کردن به خوندن:
امروز دگرم ز فراق تو شام شد
نادیده گل روی تو عمرم تمام شد
و آشیخ باقر نشست روی زمین و همونجور که با چشمهای تر نگاهم می کرد، یه عباسی بهم داد و گفت: برو...
فردای اون روز آشیخ باقر صدام زد و گفت:
حسن، امروز این شعر رو واسه بی بی ماشالله بخون، اگه خوب یاد بگیری، دهشاهی بهت میدم و جمعه با خودم می برمت وکیل آباد که زردآلو بخوری. و شعر جدید رو بارها تکرار کرد تا تونستم بی غلط بخونمش:
دوری ز برم، دلبر جانان چه نویسم؟
من مور ضعیفم به سلیمان چه نویسم
ترسم که قلم شعله کشد، صفحه بسوزد
با این جگر خون به یارم چه نویسم؟
و بی بی ماشاالله جواب داد:
روی ماهت ره ببین، تا عشقمه باور کنی
رنگ زردم ره ببین تا جورته کمتر کنی
نیصبه شو وخته که بوی زلفهات ره مشنوم
گر ببینی روز مو، خاک سیا ور سر کنی
و فردای اون روز آشیخ باقر دوباره  یادم می داد:
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
و از اون به بعد، تا زمانی که آقام تصمیم گرفت بار و بندیل رو جمع کنه و راه بیفتیم به طرف تهران، من صدها بیت شعر رو از حفظ کرده بودم و همه تعجب می کردن که حسن کوچیکه، چرا اینقدر واسه آشیخ باقر عزیزه و غیر از روزی یه قرون مزدی که بهش میده، همیشه جیبش رو پر از شکرپنیر و نخودچی کشمش می کنه و به جای شربافی، شعر یادش میده.
...
بابا می گفت، سی سال پیش و بعد از گذشت حدود چهل سال از اون روزها، رفتم مشهد و تو کوچه های خواجه ربیع شروع کردم  گشتن به دنبال آشیخ باقر و کارگاه پارچه بافیش. کوچه های خاکی خواجه ربیع آسفالت شده بود، ولی هنوز خونه های قدیمی با درهای چوبی و کلونی به چشم می خورد، خونه خودمون رو پیدا کردم و رفتم به سمت چاهار راهی که کارگاه شربافی آشیخ باقر اونجا بود.
تنها مغازه ای که هنوز دست نخورده باقی مونده بود، همون بقالیه سر کوچه بود که همیشه ازش ماست و سرشیر و نون قندی می خریدیم. از پیرمردی که پشت دخل بود پرسیدم:
- آشیخ باقر رو می شناسی؟ همونی که سر چهارراه کارگاه شربافی داشت؟
- ها، مِشناسُم، دو تا کوچه بالاتر مِغازه الکتریکی داره.
وقتی به مغازه الکتریکی رسیدم، به پیرمرد لاغر و خمیده ای برخوردم که ابروهای سفید و پر و چشمهای درشت و نمور داشت، یه کم نگاهش کردم و گفتم:
دوری ز برم، از تو خبر نیست مرا
میسوزم و میسازم و چاره دگر نیست مرا
خواهم که به جانب تو پرواز کنم
اما چه کنم که بال و پر نیست مرا
با تعجب سرشو بالا کرد و گفت:
  - بله؟ شما کی ای؟
 - سلام آشیخ باقر، منم، حسن کوچیکه، پسر حسینِ حاج محمود، درشکه چی آقا قریشی. یادت میاد؟
- ها، ها... داداش عباس آقایی؟
- آره آشیخ باقر، خونمون دم باغ نو بود، یادته اون در کلونیه ته کوچه رو؟
- ها یادُم میاد، مِشَدین یا تهران رِفتین؟
- تهرانیم آشیخ، آقام فوت کرد.
- هیییی، خدا رحمتش کنه. اینجا چکار می کنین؟
- اومدم شما رو ببینم. آشیخ باقر، بی بی ماشالله یادته؟ یادته بهم شعر یاد می دادی تا واسش بخونم؟ بی بی چی شد؟
- هاهاهاها، چه روزایی بود، بی بی رِ میگی؟ اَزِش چارتا بِچِه دارُم حسن جان، چهل ساله زنُمِه خو، زن خوبیه، به چه بدبختی بهم دادنش، ولی خو اویَم پیر رِفتِه، مِثِ خودِ ما...
چند سال بعد که دوباره گذارم به مشهد افتاد، نه مغازه الکتریکی بود و نه آشیخ باقر، می گفتن زنشم چند ماه بعد از آشیخ باقر فوت شده... ای داد و بیداد که گذر عمر چو بر هم زدن مژگان است... یاد اون روزا و اون عشق و عاشقیا به خیر...نوشتی؟
- آره باباجون، نوشتم.

6 comments:

  1. عشق هایی که افسانه شده

    ReplyDelete
  2. همه پست‌هاتونُ خوندم/ حظ کردم خصوصن از رویابافی‌های دوران مدرسه‌تون :)

    ReplyDelete
  3. بسیار عالی می نوسید. قلمتون گرم و دوس داشتنیه. منو یاد قصه های هوشنگ مرادی کرمانی انداخت. از دیشب تا حالا همه پست هارو خوندم، و به خصوص این پست برای من خیلی لذت داشت، من هم مشهدی هستم :)

    ReplyDelete
  4. ممنونم و خوشحالم که دوست داشتین:)

    ReplyDelete
  5. حرفی نمیمونه واسه گفتن. قلم جادویی دارید.

    ReplyDelete